
به دنبال تو می گردم... سالهاست می گردم...
کلبه ای می يابم به اندازه ی تمام دلتنگی هايم و به رنگ آبی دريا...گويی موج دارد رنگش ! موجی که هر لحظه مرا به سوی خودش می کشد !
در می زنم !
می خواهم ميهمانت شوم هر چند ناخوانده !
نخواندی مرا ( شايد مرا نخواستی !) بی دعوت آمدم اما از آمدنم پشيمان نيستم ...
باز هم در می زنم...
دری به رويم باز نمی کنی !
چيزی به اندازه ی يک آسمان در من می شکند !
دلم...
خرده های دلم ، بغضم را پاره می کند !
گريه ام...
گريه ام می گيرد...
سرم را روی ديوار می گذارم...
اشکهايم قطره قطره روی ديوار کلبه ات می ريزد و آرام آرام به دريا می پيوندت !
آهسته گريه می کنم...
يا قلب تو از سنگ است يا اشک من آب که هيچ اثر نمی کند !
گريه ام پايانی ندارد...
دريا هم سرازير می شود !
اشکهايم دريا را با خود می برند ...!
اما در تو هيچ اثر نمی کند !

