![]()
نمی دانستم...هيچ نمی دانستم ...و نمی دانستم که نمی دانم،...اما تو می دانستی و می توانستی ،
و همين بس بود که دست هايم را بگيری و در کلاس مهربانی ات بنشانی و نخستين حرف های عاشقانه را برايم هجی کنی.
از آن به بعد در کلاس تو که به اندازه ی همه خوبی ها وسعت داشت می نشستم و از پنجره ی نگاهت آسمانی را می ديدم که آرزوهايم را چون خورشيدی روشن در بر گرفته بود.
چه خوب بودی تو!چه ساده! چقدر مهربان !
من از شعر چه می دانستم ؟ من داستان نديده بودم ! من خيلی از رمان ها را نمی فهميدم ! من خاطره نچشيده بودم!
من با همه ی اين ها در کلاس تو دوست شدم
و با تو
در کلاس مهربانی.
افسوس نماندی...!
تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی ...حرف هايم را بشنوی...و غلط های ديکته ی زندگی ام را درست نويسی.
هنوز حرفهايت پرده های دلم را می نوازد و صدايت در خيالم می پيچد...!

