تبليغاتX
*•.(¯`•.ستاره را نمی توان چید.•´¯).•*
*•.(¯`•.ستاره را نمی توان چید.•´¯).•*


ستاره باش...!



 

هنوز...

 

 

نمی دانستم...هيچ نمی دانستم ...و نمی دانستم که نمی دانم،...اما تو می دانستی و می توانستی ،

و همين بس بود که دست هايم را بگيری و در کلاس مهربانی ات بنشانی و نخستين حرف های عاشقانه را برايم هجی کنی.

از آن به بعد در کلاس تو که به اندازه ی همه خوبی ها وسعت داشت می نشستم و از پنجره ی نگاهت آسمانی را می ديدم که آرزوهايم را چون خورشيدی روشن در بر گرفته بود.

چه خوب بودی تو!چه ساده! چقدر مهربان !

من از شعر چه می دانستم ؟  من داستان نديده بودم ! من خيلی از رمان ها را نمی فهميدم ! من خاطره نچشيده بودم!

من با همه ی اين ها در کلاس تو دوست شدم

و با تو

در کلاس مهربانی.

افسوس نماندی...!

تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی ...حرف هايم را بشنوی...و غلط های ديکته ی زندگی ام را درست نويسی.

هنوز حرفهايت پرده های دلم را می نوازد و صدايت در خيالم می پيچد...!

 


پ.ن : ....!!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:55 توسط شیـــــدا |