وقتی ستاره ی من شدی...
دلم را آنچنان لرزاندی که فهميدم حق پرسيدن دليل اين حس را هم ندارم...
می دانم اين روزها روز تو نيست و ديگر از شنيدن اين حرفها حالت بد می شود.
نمی خواهم نوشته هايم عاشقانه شوند ، من هم از يکنواختی تمام جملات عاشقانه ( تمام شعرها ، نوشته ها، وبلاگ های عاشقانه ) خسته ام ، همه يا از فراق می نالند يا از دست قضا و قدر و يا از بی مهريه يار و تنهايی ... . به راستی عشق هم عشق های قديمی، هر چند بايد تمام عاشقانه ها را جدی گرفت ، اما عشق داريم تا عشق...
يادم نمی رود تو عشق را به من تمام کردی و شدی ستاره ی من...
من که فقط دوست دارم بنشينم و از دور ستاره بودنت را تماشا کنم ، هر چند تو هنوز خود نمی دانی ستــاره ای .

پ.ن. به يادم نيستی می دانم ! ( تا به يادت نياورم، مرا به ياد نمی آوری ، مگر نه ؟! )

