معتاد چی ؟ معتاد اين سيستم مزخرف (کامپيوترمو می گم) نمی دونم چرا؟ همش دوست دارم باهاش باشم...رو صندلی بشينمو باهاش کار کنم آهنگ گوش کنم نمی دونم ،گرافيک کار کنم گاهی هم می شينم و همين جوری بهش زل می زنم نمی دونم ، شايد هم حس می کنم تنها چيزی ( يا کسی ) که تمام حرفهای دلمو می دونه همين دستگاه بی جون و بی احساسه...همه چيزو می دونه ..تمام اتفاقا رو براش نوشتم ...همشو ...تمام لحظه هامو ، خاطره هامو ، حرفامو از بره...نمی دونم چرا نمی تونم ازش جدا شم....
مدتيه فهميدم اين هيچی نيست ،هيچيه هيچی ...به هيچ کدوم از حرفام جواب نداده...هيچ وقت درکم نکرده...هيچ وقت به دادم نرسيده...يه آشغال بی مصرف...می خوام بفروشمش...ولی نه ، می ترسم تمام رازهامو به کس ديگه ای بگه...بايد بشکنمش ..ولی نه...نمی تونم ...تا حالا چيزی (يا کسی ) رو به خاطر اينکه حرفهای دلمو شنيده و خونده نشکستم ( هر چند تو اين مدت خودم خيلی شکستم ) ولی نمی تونم بشکنم...چی کارش کنم...بگين باهاش چی کار کنم؟!
حس می کنم اونم از دستم خسته شده...بريده...حافظش پر شده ...ديگه جايی برای حرفای تکراری من نداره...خودمم خسته شدم...دستام خسته ان از بس براش نوشتم تا بخونه...تا بخونه (اونی که بايد بخونه)...تا درکم بکنه...تا دردمو بفهمه...
پ.ن1- آنقدر عرض کوچه را در انتظارت قدم زدم که يادم رفت کدام طرف کوچه بن بست بود...حالا از هر سو که بيايی ديگر فرقی نمی کند ... غريبه ای.
پ.ن2- از خدا خيلی دور شدم ( شايد واسه همينه اينقدر وابسته ی اين سيستم شدم )...هنوز صدامو می شنوی خدا ؟!
پ.ن3. بعد از امتحانات دانشگام مرتب وبلاگمو آپ می کنم. البته ديگه فقط برای دل خودم... بايد مال خودم باشم.

