تبليغاتX
*•.(¯`•.ستاره را نمی توان چید.•´¯).•*
*•.(¯`•.ستاره را نمی توان چید.•´¯).•*


ستاره باش...!





 وقتی پرنده ای را شرطی می کنند 

تا فالی را به نوک بگیرد 

 و آن را به جویندگان خوشبختی اهدا کند

و صاحبش پولی بگیرد 

 پرواز دیگر قصه ی ابلهانه ایست از معبر قفس







 

 

+ نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 21:42 توسط شیـــــدا |



 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما  
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو میکرد 
 نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را 
 به من می داد و بر لب های او فریاد 
 بمان ای  گل
 که تو تاج سرم هستی  
دوای دلبرم هستی
 بمان ای گل 
 ومن ماندم 
 نشان عشق و شیدایی 
 و با این رنگ و زیبایی 
و نام من شقایق شد 
 گل همیشه عاشق شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 17:4 توسط شیـــــدا |



 

               سکوت پاییزی...

 

                  خداحافظ...نمی دونم تا کی ؟ ولی نه برای همیشه ...!

 


            دنيای عجيبی است ... ديدنی ها چه فريب و  رويا ها چه غريبند!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 2:47 توسط شیـــــدا |



 

 اشک و سکوت پاک شب قدر...

 

                       چــه می شـود هـمه از جنس آسـمان باشیــــــــــــــــم ؟!!

 


                                                التماس دعا...

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 22:48 توسط شیـــــدا |



 

  دل شکسته...!!!

 

گاهی مسير جاده ، به بن بست می رود............

                                                    ..........گاهی تمام حادثه ، از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند ..........

                                                    .........در راه هوشياری خود مست می رود

گاهی غريبه ای ، که به سختی به دل نشست........

                                                .........وقتي قلب خون شده بشکست ، می رود

اول ، اگر چه با سخن از عشق آمده .........

                                             ..........آخر خلاف آنچه که گفته است ، می رود

 


جالبه : مهربانی آرام ميکند . قصه خاموش مي کند . نوازش مست ميکند . رويا غرق ميکند . دامان خواب می کند . دوست داشتن رام ميکند . عشق تسليم می کند . ايمان مطمئن می کند . شعر نرم می کند . خاطره گرم ميکند . خيال تشنه مي کند . ياد در بند می کشد . اميد پيوند می دهد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 19:28 توسط شیـــــدا |



 

تو را می خواهم ...

 

به دنبال تو می گردم... سالهاست می گردم...

 

کلبه ای می يابم به اندازه ی تمام دلتنگی هايم و به رنگ آبی دريا...گويی موج دارد رنگش ! موجی که هر لحظه مرا به سوی خودش می کشد !

 

در می زنم !

می خواهم ميهمانت شوم هر چند ناخوانده !

نخواندی مرا ( شايد مرا نخواستی !) بی دعوت آمدم اما از آمدنم  پشيمان نيستم ...

باز هم در می زنم...

دری به رويم باز نمی کنی !

 

چيزی به اندازه ی يک آسمان در من می شکند !

 

دلم...

 

خرده های دلم ، بغضم را پاره می کند !

 

گريه ام...

 

گريه ام می گيرد...

سرم را روی ديوار می گذارم...

اشکهايم قطره قطره روی ديوار کلبه ات می ريزد و آرام آرام به دريا می پيوندت !

 

آهسته گريه می کنم...

 

يا قلب تو از سنگ است يا اشک من آب  که هيچ اثر نمی کند !

 

گريه ام پايانی ندارد...

دريا هم سرازير می شود !

اشکهايم دريا را با خود می برند ...!

 

اما در تو هيچ اثر نمی کند !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 19:9 توسط شیـــــدا |



 

 

امید ...

 

 

 

دل شکسته ام       

 از تکرار حادثه ها

 

و به دنبال مرهمی هستم تا ردپای زخمی غم را بزدايم

 

می خواهم فاصله ها را به فراموشی بسپارم

 

و اميد را به خانه کوچک قلبم دعوت کنم

اولين اميدم آن نگاه پاک تو

و آخرين اميدم وجود مهربان توست ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 18:39 توسط شیـــــدا |



 

 

یا مهدی...

 

 

ميان بغض تولد لحظه های بی قراری ام هميـشه کسی هست برای آمدن ، که هنوز نيامده است.

 

می گويند می آيد ،

 

 می دانم می آيی ! زودتر از آن که دير تر شود بيا !

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 15:2 توسط شیـــــدا |



 

هنوز...

 

 

نمی دانستم...هيچ نمی دانستم ...و نمی دانستم که نمی دانم،...اما تو می دانستی و می توانستی ،

و همين بس بود که دست هايم را بگيری و در کلاس مهربانی ات بنشانی و نخستين حرف های عاشقانه را برايم هجی کنی.

از آن به بعد در کلاس تو که به اندازه ی همه خوبی ها وسعت داشت می نشستم و از پنجره ی نگاهت آسمانی را می ديدم که آرزوهايم را چون خورشيدی روشن در بر گرفته بود.

چه خوب بودی تو!چه ساده! چقدر مهربان !

من از شعر چه می دانستم ؟  من داستان نديده بودم ! من خيلی از رمان ها را نمی فهميدم ! من خاطره نچشيده بودم!

من با همه ی اين ها در کلاس تو دوست شدم

و با تو

در کلاس مهربانی.

افسوس نماندی...!

تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی ...حرف هايم را بشنوی...و غلط های ديکته ی زندگی ام را درست نويسی.

هنوز حرفهايت پرده های دلم را می نوازد و صدايت در خيالم می پيچد...!

 


پ.ن : ....!!! 
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:55 توسط شیـــــدا |



 

وقتی ستاره ی من شدی...

دلم را آنچنان لرزاندی که فهميدم حق پرسيدن دليل اين حس را هم ندارم...

می دانم اين روزها روز تو نيست و ديگر از شنيدن اين حرفها حالت بد می شود.

نمی خواهم نوشته هايم عاشقانه شوند ، من هم از يکنواختی تمام جملات عاشقانه ( تمام شعرها ، نوشته ها، وبلاگ های عاشقانه ) خسته ام ، همه يا از فراق می نالند يا از دست قضا و قدر و يا از بی مهريه يار و تنهايی ... . به راستی عشق هم عشق های قديمی، هر چند بايد تمام عاشقانه ها را جدی گرفت ، اما عشق داريم تا عشق...

يادم نمی رود تو عشق را به من تمام کردی و شدی ستاره ی من...

 من که فقط دوست دارم بنشينم و از دور ستاره بودنت را تماشا کنم ، هر چند تو هنوز خود نمی دانی ستــاره ای .

 

 

ستاره ی من ...

 

 


پ.ن. به يادم نيستی می دانم ! ( تا به يادت نياورم، مرا به ياد نمی آوری ، مگر نه ؟! )

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 0:11 توسط شیـــــدا |



 

معتاد چی ؟ معتاد اين سيستم مزخرف (کامپيوترمو می گم) نمی دونم چرا؟ همش دوست دارم باهاش باشم...رو صندلی  بشينمو باهاش کار کنم آهنگ گوش کنم نمی دونم ،گرافيک کار کنم گاهی هم می شينم و همين جوری بهش زل می زنم نمی دونم ، شايد هم حس می کنم تنها چيزی ( يا کسی ) که تمام حرفهای دلمو می دونه همين دستگاه بی جون و بی احساسه...همه چيزو می دونه ..تمام اتفاقا رو براش نوشتم ...همشو ...تمام لحظه هامو ، خاطره هامو ، حرفامو از بره...نمی دونم چرا نمی تونم ازش جدا شم....

مدتيه فهميدم اين هيچی نيست ،هيچيه هيچی ...به هيچ کدوم از حرفام جواب نداده...هيچ وقت درکم نکرده...هيچ وقت به دادم نرسيده...يه آشغال بی مصرف...می خوام بفروشمش...ولی نه ، می ترسم تمام رازهامو به کس ديگه ای بگه...بايد بشکنمش ..ولی نه...نمی تونم ...تا حالا چيزی (يا کسی ) رو به خاطر اينکه  حرفهای دلمو شنيده و خونده نشکستم ( هر چند تو اين مدت خودم خيلی شکستم ) ولی نمی تونم بشکنم...چی کارش کنم...بگين باهاش چی کار کنم؟!

حس می کنم اونم از دستم خسته شده...بريده...حافظش پر شده ...ديگه جايی برای حرفای تکراری من نداره...خودمم خسته شدم...دستام خسته ان از بس براش نوشتم تا بخونه...تا بخونه (اونی که بايد بخونه)...تا درکم بکنه...تا دردمو بفهمه...


پ.ن1- آنقدر عرض کوچه را در انتظارت قدم زدم که يادم رفت کدام طرف کوچه بن بست بود...حالا از هر سو که بيايی ديگر فرقی نمی کند ... غريبه ای.

پ.ن2- از خدا خيلی دور شدم ( شايد واسه همينه اينقدر وابسته ی اين سيستم شدم )...هنوز صدامو می شنوی خدا ؟!

پ.ن3. بعد از امتحانات دانشگام مرتب وبلاگمو آپ می کنم. البته ديگه فقط برای دل خودم... بايد مال خودم باشم.

 

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 1:57 توسط شیـــــدا |



                                                                                                                          

                                                                             

                                                                          

                                                                      

                                                                     

                                                                 

                                                                       

                                                                           

                         

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 0:0 توسط شیـــــدا |



 

برای آن روز نيامده مرا ببخش.اما حالا راحت راحت باش. دلم همچنان برای شنيدن صدات تنگ می شود.گناه تو اين وسط چيست ،نمی دانم! ...تمام روزها، ساعت ها، وثانيه های باقی مانده را گل می ريزم... تا تو هنوز از شميم خوش با هم بودن لذت ببری.

 


 

امشب فهميدم گاهی انسان می گريد بدون آنکه چشمانش خيس شود، تنها علامت گريه کردن تر شدن چشم نيست...فهميدم کسانی که بی چشم خيس گريه می کنند ابری ترند... سبک هم نمی شوند... دلشان می تپد و می لرزد اما اشکی نمی ريزند...چقدر دلتنگ اند ( -ام ).

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 6:30 توسط شیـــــدا |



 

      پاييز می آيد تا چند ماهی شريک غصه های نقره ای رنگ اهالی عاشق پيشه اش باشد...او باز هم در حالی از راه می رسد که معمای خودکشی برگهای مسافر در معادله ی هزار رنگش مجهول مانده است و خواهد ماند.

برای آنانی که خزان را بيش از ديگر هديه های آسمان دوست دارند می توان نوشت: پاييز مبارک، پاييز گوارا، يا نه سفر عاشقانه ی پاييز خوش بگذرد...

 


سلام پاييز ...روح برگ ها شاد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 17:57 توسط شیـــــدا |



 

 

من نويسنده نيستم اما به جای حرف زدن دوست دارم بنويسم...شايد دليلش اين باشد که « نوشتن » از « حرف زدن » بهتر است .نوشتن پختن کلمه های خام و رام کردن واژگان وحشی است.منظم و زيبا کردن آن هاست.اما هنگام گفتن ، حرف در هوا سرگردان می شود و از هنگامی که به صورت صوت از ميان لب هايمان خارج می شود ، ديگر مال خودمان نيست و ديگر نمی توانيم برگردانيم و اصلاحش کنيم تا بهتر بر دل هابنشيند.نوشتن فعال کردن واژه ها ،خوش آهنگ و زيبا کردن آن هاست...


باز هم می نويسم ...

سلام...وبلاگمو ادامه ميدم...البته با يه اسم و طرح جديد با کلی حرف نا گفته...اميدوارم بتونم هر هفته آپش کنم...تنهام نذاريد...از دوست خوبم امير يه دنيا ممنونم که بيشتر از دو ماه وبلاگمو برام حفظ کرد .( امانتدار واقعا خوبی بودی امير ، ممنون)

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 4:51 توسط شیـــــدا |



 

                                   نزديكتر به خدا من بايد فرود آيم .
                                                نبايد بنشينم
سالهاست از آن لحظه كه پر بر اندامم روييد و از آشيانه از بام خانه پرواز كردم .همچنان مي  پرم
                                           هرگز ننشسته ام ...
                                                جاويدان ...
                           همواره من و زندگي با هم خواهيم بود 
                   

                                          و خواهيم ماند جاويدان ...

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:40 توسط شیـــــدا



  

   درد تمام وجودم را گرفته   روح و جسم هر دو خسته و نا توانند   روح از باره تحمل ناپذير جسم    جسم از بار تحمل ناپذير روح    علاجي نمي بينم جز اينكه اين دو از هم جدا باشند    هر كدام به سويي   روح به آسماني كه وجودش از آنجاست   جسم به خاكي كه وجودش از آنجاست    راستي كه اين دو عنصر را به يك جمع كرد   در كدامين فرمول رياضي يك + يك مي شود يك   با كدام فرمول شيمي مي توان اين دو را با هم تركيب كرد  هيچ شباهتي بين اين دو نمي بينم    روح هميشه آسماني و جسم خاكي    از تركيب اين دو عنصري به وجود آمد به نام عشق   بهترين آن عشق مخلوق به خدا  بدترين آن عشق مخلوق به دنيا  عشق خود ترس را آفريد     بالاترين آن ترس خدا از اينكه نكند مخلوقش سر كشي كند  بدترينش ترس مخلوق ازمرگ    ترس خود بخشش را آفريد بالاترين آن بخشش خدا نسبت به مخلوق  تا از مرگ نترسد و به سوي او برگردد   بدترين آن بخشيدن آخرت به عشق دنيا توسط مخلوق  نمي دانم از آسمانم يا زمين  اگر آسمانيم در زمين چه مي كنم     اگر زمينيم پس در آسمان به دنبال چه مي گردم   به راستي من كي هستم     وجودم از كجاست   درد من همين است كه باعث شده تمامي دردهايم را فراموش کنم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 3:35 توسط شیـــــدا



از تنگناي محبس تاريكي

    از منجلاب تيره ي اين دنيا

        بانگ پر از نياز مرا بشنو

           آه اي خداي قادر بي همتا

 

                      يكدم زگرد پيكر من بشكاف

                         بشكاف اين حجاب سيا هي را

                               شايد درون سينه ي من بيني

                                      اين مايه ي گناه و تباهي را

 

                                               دل نيست اين دلي كه به من دادي

                                                        در خون تپيده آه  رهايش كن

                                                             يا خالي از هوا و هوسش دار

                                                                     يا پايبند مهر و وفايش كن

 

                                     تنها تو آگهي و تو  مي داني

                                     اسرار آن خطاي نخستين  را

                                     تنها  تو قادري  كه  بخشايي

                                     برروح من صفاي نخستين را

 

                                                                   آه اي خدا چگونه تو را گويم

                                                               كز جسم خويش خسته و بيزارم

                                                           هر شب بر آستان جلال تو

                                                       گويي اميد جسم دگر دارم

 

                                              از ديدگان روشن من بستان

                                         شوق به سوي غير دويدن را

                                    لطفي كن اي خدا و بياموزش

                                از برق چشم غير رميدن را

 

                       عشقي به بده كه مرا سازد

                همچون فرشتگان بهشت تو

          ياري به من بده كه در او بينم

      يك گوشه از صفاي سرشت تو

 

                                     يكشب زلوح خاطر من  بزداي

                                      تصويرعشق ونقش فريبش را

                                     خواهم  به  انتقام  جفا  كاري

                                      در عشق تازه  فتح رقيبش را

 

      آه اي خداكه دست توانايت

          بنيان  نهاده  عالم  هستي  را

             بنماي روي وازدل من بستان

                  شوق گناه و  نقش پرستي  را

 

                            راضي مشو كه  بنده  ناچيزي

                                عاصي شود،به غيرتو روي آورد

                                     راضي مشوكه سيل سركشش را

                                            در پاي  جام باده ، فرو  بارد

 

                                                        از تنگناي محبس تاريكي

                                                            از منجلاب تيره ي اين دنيا

                                                                  بانگ پر از نياز مرا بشنو

                                                                      آه اي خداي قادر بي همتا

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 2:59 توسط شیـــــدا



 

باز بي خوابي هاي هميشگي و صدايي که هميشه گوشم از آن پر مي شود چرا ؟؟ 

هر چيزي چرايي دارد اما چرا اصلا چرا ؟   کمي بينديش به آن ؟

نمي دانم چرا امشب مي خواهم از هم چيز بنويسم ولي در اين سکوت عميق شبانه

فقط صداي نوشتن من مي آيد

کمي هم صداي کشيده شدن جارو ي رفتگر  بر روي ذهن سرد زمين  کمي هم

صداي سردرد از پيشاني به چشمانم

کشيده شده آنقدر که دارد سوت مي کشد و همين صداي کم را بگير و برو تا برسي

به آهنگ يخ زده قلبي که هر لحظه

بيشتر ترک برمي دارد الکي  

 

از همه چيز دلم پر از خالي است > پر از حرف هاي ...

 

 گاهي وقتها که فکرش را مي کنم خط بيرنگي را مي بينم  که بوي فريب مي دهد

چه رنگ بدرنگي است اين رنگ نمي گويم چه رنگي است فقط  بدرنگ .

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 2:58 توسط شیـــــدا



 

                                 ديشب به خدا گفتم:

 چشم دادي كمك كن جز تو نبيند

                                        گوش دادي كاري كن جز تو نشنود

دست دادي مدد كن گلي نچيند

                                         پا دادي ياري كن دوان از پي تو باشد

 عقل دادي مي شود جلوي دل را نگيرد

                                           دل دادي كاش به كسي نبندد

                               كه من خسته ام

      از اين غير تو ديدن.شنيدن غير تو گفتن در راه تو نبودن خسته ام...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 2:55 توسط شیـــــدا



 

                                                     ومن مضطرب و دل نگران  

                                       به تو گفتم :كه پر از تشويشم

                         چه شود آخر كار؟؟؟ 

                                                        و تو گفتي آرام :

                                                 (كه خدا هست كريم )

                       پاسخي نرم و لطيف

                                         كه به  من  داد

                                                     يك آرامش شيرين ولطيف       

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 2:53 توسط شیـــــدا



 

تمام سپاس از آن اوست... كه جز او كسي را صدا نمي زنم

كه اگر ديگران را صدا بزنم پاسخم نمي دهند

تمام سپاس از آن اوست ...كه دلم به كسي جز او خوش نيست

كه اگر به ديگران دل خوش مي كردم ...نااميدم  مي كردند

تمام سپاس از آن اوست كه كارهاي مرا خودش رو به راه ميكند وباز... پيش او عزيزم

كه اگر كارهاي مرا به اين مردم وا مي گذاشت ...خوارم مي كردند

تمام سپاس از آن اوست ...كه به من نيازي نداشت ...ولي گفت كه دوستم دارد       

   تمام سپاس ازآن اوست ...كه با من طوري صبوري مي كند... كه گويي هيچ كارسياهي نكرده ام

پروردگار من بهترين من است              

و شايسته ترين كس براي ستايش من...  

دوستت دارم وتنها تو را مي پرستم و تنها از تو ياري مي جويم

 

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 2:51 توسط شیـــــدا